روزی روزگاری مرد نابینایی درشب تاریک سبویی بردوش و چراغی دردست داشت و به راهی می رفت .
شخصی فضول به او رسید و خطاب ببه وی گفت:ای نادان شب و روز پیش تو یکسان است و روشنی وتاریکی برابر
چرا با خود چراغ حمل می کنی؟
نابینا گفت:این چراغ رابرای این برداشته ام تا یک نفر کوردلی چون تو تنه نزند و سبوی مرا نشکند.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل عابدی