زنهبهشوهرشگفت:منوکولکنتاازآبردشیم.مردهکهخیلیراحتطلببودبهونهآوردوزیربارنرفت.
زنهگفت:آخهتومردیوبایداینکار رو انجامبدی.»امامردهبازطفرهرفتتااینکهبالاخرهزنهمردهروکولکرد.اماوسطراهخستهشدوگفت:«توچقدر سنگینی.»مردهگفت:« مثلاینکهماشااللهمنمردم.»
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 0:8 توسط فاطمه | |
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل عابدی