خرید بک لینک
یهزنومردییهروزیمیخواستنبرنبهیهدهی .سرراهشونیهنهرآببود. آبنهرزیادبودونمیتونستنراحتردشن.

زنهبهشوهرشگفت:منوکولکنتاازآبردشیم.مردهکهخیلیراحتطلببودبهونهآوردوزیربارنرفت.

زنهگفت:آخهتومردیوبایداینکار رو انجامبدی.»امامردهبازطفرهرفتتااینکهبالاخرهزنهمردهروکولکرد.اماوسطراهخستهشدوگفت:«توچقدر سنگینی.»مردهگفت:« مثلاینکهماشااللهمنمردم.»

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 0:8 توسط فاطمه | |

برچسب: نویسنده: ابوالفضل عابدی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 17:51

صفحه بندی